ادامه مطلب

زندگی توی یک ون و دائم‌السفر بودن موضوعیه که برای خیلی‌ها عجیب و دور از ذهنه. ولی این سبک زندگی، روشیه که آسو زن جوون ایرانی و همسر سوییسیش برای زندگی انتخاب کردن. آسو و آشی عکاس و فیلمسازی هستن که چند سالی میشه توی ون قدیمی سی و یک ساله‌شون در حال سفر و زندگی هستن.

 سو از زندگی حال و گذشته‌اش و زندگی مینیمال و جمع و جورش میگه و این‌که چی شد اصلا همچین سبک زندگی‌ای رو انتخاب کرده

 

این آدرس بلاگیه که توسط آسو و آشی مدیریت میشه:

 

asuhsworld.com

 

 

 

-یکم برای ما از آسو و گذشته‌ی آسو بگو.

 

من سال ۱۳۵۷ تو اراک به دنیا اومدم. چندسالی رو تو یک شرکت نفتی به عنوان طراح داخلی کار کردم و خیلی زود فهمیدم که من آدم کار کردن تو جای ثابت نیستم. تو ۲۸ سالگی کارم رو تغییر دادم و تو دانشگاه هنر نقاشی رو شروع کردم. اون دوره یکی از بهترین دوره‌های زندگیم بود، هرچند که من بیشتر عکاس بودم تا نقاش. هفت سال پیش بود که برای یک دوره‌ی کاراموزی عکاسی با یک ویزای یک ساله به سوییس اومدم و اونجا آشی رو دیدم، مرد آرزوهام و بعد ازدواج با آشی دیگه توی سوییس موندگار شدم. من عاشق سفر کردن هستم و اصلا به خاطر همین بود که از ایران بیرون اومدم چون می خواستم دنیا رو ببینم.

کار و حرفه‌ی اصلی من توی سوییس عکاسیه و با شوهرم توی کمپانی عکاسی و فیلمسازی خودمون کار می‌کنیم و تمرکزمون بیشتر روی ساختن فیلم‌های مستند و تبلیغاتیه. من و آشی حدود هفت سال پیش که تصمیم به زندگی و سفر توی ون گرفتیم، یواش یواش کار رو به سمتی که می‌خواستیم سوق دادیم و بعد کلی برنامه‌ریزی، سه سال پیش به هدفمون رسیدیم. کار دیگه‌ای که من انجام میدم ساختن زیورآلات دست‌ساز و فروشش توی بازارها و مغازه‌های مختلف و یا به شکل آنلاینه. ما توی هر فصلی برای فصل بعد برنامه‌ریزی می‌کنیم و اینجوری من از قبل بازارهای فروش مقصد بعدی رو پیدا می‌کنم.

اخیرا هم بلاگم رو شروع کردم که قراره کار جدیدمون باشه. علاوه بر این آشی نویسنده‌ی خیلی خوبیه و برای خیلی از مجله‌ها می‌نویسه. من دوست ندارم بدون کار و بی هدف سفر کنیم چون به نظرم آدم بی هدف مثل آب راکد می‌گنده ولی اگه هدفی توی سفر داشته باشی اون سفر برات معنی متفاوتی پیدا میکنه.

ما روزانه هرکدوم حداقل هفت هشت ساعت کار می‌کنیم ولی کارمون توی سفر انجام میشه. البته دفترکار ما و ادرسمون توی سوییسه و خیلی وقت‌ها که کارای بزرگ‌تر داریم، برمی‌گردیم به سوییس و اونجا کار می‌کنیم. در کل فکر می‌کنم خیلی از آدم‌ها هستن که می‌تونن این سبک کار و زندگی رو داشته باشن ولی باید هدفمندانه براش برنامه‌ریزی و تحقیق کنن و مشتری‌ها و راه حل‌ها رو پیدا کنن.

 

-آسو اصلا چی شد که این سبک زندگی رو انتخاب کردی؟

 

واقعیتش اون موقع که تهران بودم یک زندگی کاملا متفاوتی با زندگی الانم داشتم. من دختری بودم که توی شهر و توی رفاه خوبی بزرگ شده بود و مشکل مالی نداشت. ولی خوب با وجود این رفاه، هیچ‌وقت اون زندگی و شادی‌ای که منو راضی کنه نداشتم. البته اون‌موقع‌ها هم همیشه شاد بودم و از دید بیرون همیشه می‌خندیدم ولی زندگیم هدفمندی خاصی نداشت، چون احساس می‌کردم که خودم نیستم .

من همیشه دلم می‌خواست یک زندگی خاص داشته باشم و دنباله‌روی کسی نباشم. یادمه همیشه بهم می‌گفتن تو یک شورشی هستی چون هیچ‌وقت دوست نداشتم کارهای بقیه رو تکرار کنم. فک می‌کنم همین موضوع بود که منو کشوند به روش زندگی‌ای که با روش زندگی معمولی کاملا متفاوته. یادمه حتی وقتی که ازدواج کردم برخلاف خیلی از آدم‌ها دوست نداشتم جشن عروسی بگیرم و هنوزم خوشحالم که این کار رو نکردم.

یکی از آرزوهای همیشگی بچه‌گیم این بود که خونه‌ام رو همیشه با خودم حمل کنم. یادمه توی ایران هم مخصوصا وقتی بچه بودیم خیلی در مورد کاروان و کمپر وَن و این چیزها نمی‌دونستیم یا حداقل من نمی‌دونستم. تا اینکه حوالی سیزده سالگی بود که برای اولین بار یک کاوران دیدم و با هیجان به پدرم گفتم پس شدنیه که آدم خونه‌اش رو دنبال خودش بکشه و فقط یک آرزو نیست! ولی بابام می‌گفت امکان نداره تو ایران با خودت خونه ات رو اینور اونور ببری و پارک کنی.

خلاصه اینجوری بود که موضوع از سرم بیرون رفت ولی آرزوش باهام موند. تا اینکه به سوییس اومدم و چشمم به کاروان‌ها افتاد و اون آرزوی گذشته تو ذهنم جرقه زد. اون موقع اصلا آشی رو ندیده بودم و تو فکرم بود که تمام پولی که کار می‌کنم رو جمع کنم تا بتونم برای خودم یک کمپر ون بخرم و توش زندگی کنم. بعدتر که آشی رو دیدم از همون اول فهیمدم که مرد خیلی خاصیه. مردی که تمام زندگیش رو سفر کرده و تمام تجربه‌هاش تو سفره. وقتی از سفر آخرش به استرالیا برام صحبت کرد، برق از سرم پرید و فهمیدم که من باید با این مرد بمونم و اون زندگی خاصی که دنبالشم رو باهاش بسازم، چون اون هم دوست نداره مثل آدم‌های معمولی زندگی کنه.

یادمه اون موقع ها یک ماشین استیشن داشتیم که صندلی پشتش رو خوابونده بودیم و خیلی وقت‌ها توی سفر توی همین ماشین می‌خوابیدیم. خلاصه بعد یک مدت من ایده‌ی کاروان رو مطرح کردم و ونمون رو خریدیم و شروع کردیم باهاش سفر کردن. بعد یکسال سفر کردن بود که به این نتیجه رسیدیم که اصلا چرا باید خونه‌ی ثابت داشته باشیم؟ ما می‌تونیم یک زندگی مینیمال داشته باشیم و برای همیشه توی همین ون زندگی و سفر کنیم. اون موقع بود که فهمیدم زندگی مینیمال و غیر مصرفگرا رو دوست دارم.

یک چیز دیگه هم این بود که من دیدم که خیلی از آدم‌ها دارن به شدت و بیشتر از نیازشون کار می‌کنن که خونه‌ی بزرگ داشته باشن، دوتا ماشین داشته باشن و آخر سال یک سفر برن. ولی که چی؟ یازده ماه کار برای یک ماه تفریح و این چیزی نبود که من از زندگی بخوام؛ اینکه این‌همه کار بکنم و پول دربیارم و قسط و مالیات بدم ولی وقتی برای خودم نداشته باشم. این که خونه ی بزرگتری داشته باشم و بعد برای نگهداریش مجبور به کار بیشتری باشم چیزی نبود که منو خوشحال کنه.

ما هردومون کارمون رو دوست داریم ولی عقیده داریم نباید آدم اونقدر کار کنه که تمام وقتش برای درآوردن پول بره و اسیر اون پول بشه، درواقع این پوله که باید اسیر ما باشه. تمام این چیزها کافی بود که مطمئن شم من این مدل زندگی کردن رو نمیخوام بلکه یک زندگی مینیمال میخوام که وقتم برای خودم باشه و بتونم توش ادم‌ها و جاهای جدید ببینم. با در نظر گرفتن همه‌ی این موضوعات بود که این سبک زندگی رو انتخاب کردم: اینکه توی ونم زندگی، کار و سفر کنم.

 

 

-آسو آیا تو زمان ایران بودنت هم همچین شخصیت مینیمال و غیر مصرفگرایی داشتی؟

 

واقعیتش رو بگم نه متاسفانه! توی ایران من دختری بودم که دوست داشتم خرید کنم و پول خرج کنم، ولی خوب هیچ کدومش پول خودم هم نبود و پول پدرم بود. ولی انگار بعد از اینکه خودم شروع کردم به کار کردن و رو پای خودم وایستادن، تازه چشمم به دنیا باز شد. بعدش هم که سفر کردن رو شروع کردم –و البته سفر جاده‌ای و نه به شکل یک توریست-  با دیدن ادم‌های مختلف و حرف زدن با اون‌ها دید من نسبت به دنیا عوض شد.

البته باید اعتراف کنم کسی که دید من رو خیلی عوض کرد آشی بود. من آدمی بودم که خیلی حوصله‌ی خوندن و دنبال کردن اخبار رو نداشت و آشی عاشق اینه که خبرهای دنیا رو هرروز دنبال کنه. آشی عادت داشت خبرها رو برای من بخونه و معمولا بعد از خوندن خبرها کلی بحث فلسفی و سیاسی و تاریخی در مورد اتفاق‌ها و سیاست‌های توی دنیا، ماجرای بانک‌ها و سیستم سرمایه‌داری و خیلی چیزهای دیگه شروع می‌شد.  ما هرروز یکی دو ساعتی از این بحث‌ها تو خونه داشتیم و این باعث شد که منی که چشم‌هام خیلی روی دنیا بسته بود دیدم به دنیا عوض بشه. بعد از اون هم با تحقیق و سفر و دیدن مردم دنیا دیدم بیشتر از قبل باز و عوض شد.

من دیگه به دنیا از یک دید دیگه‌ای نگاه می‌کردم و دیگه اون دختری نبودم که هی حساب بانکیش رو چک کنه و فک کنه فقط با پول زیاد میشه سفر کرد و یا خونه باید بزرگ باشه که بشه توش بشه نفس کشید. من تغییر کرده بودم و تازه فهمیده بودم که زندگی یک چیز دیگه است و دیگه ترجیح میدادم مینیمال باشم و اون عادت مصرفگرایی رو کنار بذارم.

بخوام یکم بیشتر توضیح بدم باید بگم مثلا من دوست دارم لباس خوب بپوشم ولی بعدتر فهمیدم که اگه فقط یک جفت کفش خوب داشته باشم کافیه و همه‌جا میتونم ازش استفاده کنم و و واقعا نیازی به ده تا کفش ندارم. نگهداریش هم اینجوری راحت‌تره و جای زیادی هم نمی‌خواد. این شکلی بود که هی همه چیز کوچیک‌تر و خلاصه تر شد. منم دیگه نمی خواستم یک خونه‌ی ثابت داشته باشم، دوست داشتم توی ونم زندگی کنم و باید سعی می‌کردم زندگیم رو کوچیک و کوچیک‌تر کنم و اینجوری شروع کردم به مینیمال شدن.

 

-معلومه که آشی تاثیر زیادی توی زندگیت داشته. یکم از آشی برامون بگو.

 

آشی ۱۴ سال از من بزرگتره و مرد خیلی خاصیه. از همون موقعی که دیدمش جالبی و خاص بودن این مرد برای من این بود که تمام دنیا رو سفر کرده بدون اینکه پولدار باشه. آشی توی سفرهاش کار می‌کرده و خرج خودش رو درمیاورده. مثلا با کشتی به جنوب امریکا میره و با کار توی کشتی پول بلیطش رو در میاره. بعدم که به امریکا می‌رسه با کار کردن تو کافه‌ها خرج زندگیش رو در می‌آورده.

رشته‌ی تحصیلی آشی مکانیک هواپیما بوده و بعد تو بیست سالگی از سوییس به امریکای جنوبی میره و سه چهارسالی تو امریکای جنوبی کوله‌گردی می کنه. بعد از اون هم چند سالی به آسیا و بعد هم نیوزیلند میره. توی نیوزیلند کار جدیدی رو انتخاب می‌کنه که یکجوری کل زندگیش رو تغیییر میده و اون کار توی اصطبل اسب و تربیت اسب بوده. بعدتر توی استرالیا  تصمیم می‌گیره یک سفر ماجراجویانه با اسب انجام بده و برای این سفر حدود ۶ سال طول می‌کشه تا ۵ تا اسب رو آماده و انتخاب کنه. این سفر از جنوب به شمال استرالیا بوده و خیلی تو رسانه‌های اون موقع معروف میشه.

آشی فیلمبرداری رو از پدر کوهنورد و فیلمبردارش به ارث برده بوده و در طول این سفر که سه سال طول میکشه شروع میکنه به فیلم گرفتن از تمام مراحل سفر. اینجوری کم کم فیلمسازی تبدیل به حرفه‌ی اصلیش میشه.

آشی واقعا مرد خاصیه و تاثیر زیادی توی زندگی من داشته، مردی که بودن باهاش واقعن من رو تغییر و رشد داد و من بابت این قضیه خیلی خوشحالم.

–آسو تو اکثر وسایل خوراکی و مصرفیت رو خودت درست می‌کنی! چی باعث شده این کار رو بکنی؟

 

واقعیتش اینه که وقتی تبدیل به آدمی میشی که راه خودش رو انتخاب می‌کنه، به خودش ایمان داره و خودش رو قبول می‌کنه دیگه دنباله‌رو نمی‌شی. اونوقت اصلا علاقه‌ای نداری که مثل همه باشی و ترجیح می‌دی خاص و شکل خودت باشی.

ساده‌ترش رو بگم مثلا در مورد لباس. یادمه وقتی زندگی مینیمال رو شروع کردم بعد مدتی مد اهمیتش رو تو ذهنم از دست داد. این‌که خودم چه لباسی رو دوست دارم و چقدر اون لباس برام کاربردیه به مراتب برام مهم‌تر شد. بعد کم‌کم به این فکر افتادم که چرا مثلا لباسی که ازش خوشم میاد و تو فروشگاه‌ها پیداش نمی‌کنم رو خودم درست نکنم؟ بعد از همینجا بود که فهمیدم که چقدر دوست دارم خودم وسایلم رو با دست خودم درست کنم و منی که اصلا نمی‌دونستم خیاطی چیه شروع کردم به خیاطی کردن با دست و تغییر دادن لباس‌هام؛ از این لباس می‌بردیم و به اون یکی تیکه می‌زدم و لباس‌های جدید درست می‌کردم. خلاصه اوایل قیافه‌‌ی خیلی خنده‌داری پیدا کرده بودم ولی با این‌حال دوستش داشتم، چون‌که خودم بودم. بعد مدتی این موضوع به چیزهای دیگه هم بسط پیدا کرد و شروع کردم به درست کردن زیورآلات.

از طرف دیگه هم از اونجایی که مینیمال شده بودم و زندگیم زندگی گرونی نبود، دیگه برای خودم وقت بیشتری پیدا کرده بودم در نتیجه می‌تونستم برای خودم و ساخت وسایلم وقت بگذارم. جالب ماجرا اینجا بود که پیشرفت خوبی هم داشتم و خیلی از آدم‌های دور و بر شروع کردن از من خرید کردن و این موضوع خودش تبدیل به یک منبع درآمد جدید شد.

اگه بخوام یه مثال دیگه بزنم یادمه که چندباری برای یک پروژه‌ی فیلمسازی با آشی به یک کارخونه‌ی کِرِم‌سازی خیلی معروف توی سوییس می‌رفتیم. بعد کمی صحبت با تیم مارکتینگ و پزشک کارخونه بود که متوجه شدم محصولی که اون‌ها دارن تولید می‌کنن واقعا مواد اولیه‌ی سخت و گرونی نداره. پس چرا من باید اینقدر برای خرید یک کرم گرون هزینه کنم در حالی‌که می‌دونم مواد اولیه اش چقدر ارزونه؟ و البته که شروع کردم به فکر کردن که چرا به جای مصرف یک ماده‌ی کارخونه‌ای با تولید عام، اون چیزی رو استفاده نکنم که با دست‌های پر از عشق خودم درست شده و می‌دونم که توش چیا وجود داره؟

واقعیتش اینه که من انتخاب کردم که زندگی شلوغ پرخرجی نداشته باشم و در عوض از وقتم برای خودم استفاده کنم. به خاطر همین علاقه‌ای ندارم کس دیگه‌ای کارهامو انجام بده و یا آماده‌خری کنم. زندگی الان من با گذشته‌ام خیلی فرق داره و من برای زندگی‌ الانم  واقعا تلاش می‌کنم. من عاشق کار کردن هستم و برای ما سفر کردن به معنی تنبلی نیست. علاوه براین به نظر من پولی که ما بابت اجناس کارخونه‌ای پرداخت می‌کنیم، معمولا هیچ وقت به دست کارگری که برای تولید اون جنس زحمت کشیده نمی‌رسه. به خاطر همین من ترجیح می‌دم که در حد امکان جزئی از این زنجیره‌ی مصرفی کارخونه‌ای نباشم.

-آسو از حرف‌هات معلومه که این سبک زندگی خیلی تو رو تغییر و رشد داده، همین‌طوره؟

 

آره درسته! من دختری بودم که زندگی و طرز فکر گذشته‌ام کاملا با الانم فرق داشت. حقیقتش من آدمی بودم که خیلی زندگی رو نمی‌شناخت. شخصیت کلی من خیلی با گذشته‌ام فرق نکرده و من همون ادم مهربون صلح دوستی هستم که بودم ولی اون موقع‌ها زندگی مینیمالی نداشتم و برعکس به شدت روحیه‌ی مصرفگرایی داشتم و سبک سفرهام هم کاملا توریستی بود . هرچند الان خیلی به خودم افتخار می‌کنم که تونستم از یک آدم خیلی مصرفگرا که به کارهایی که انجام می‌داد فکر نمی‎کرد، به آدمی تبدیل بشم که همه چیز براش مهمه؛ چیزهایی مثل این‌که چطور زندگی کنم، وقتم صرف چی بشه، چه چیزی مصرف کنم و اون ماده از چی تشکیل شده و چه جوری تولید شده باشه.برای لذت بردن از زندگی لازم نیست زندگی شلوغ و پر از وسیله‌ای داشته باشیم.

-آسو از امکانات ونتون بگو و این‌که ایا حفظ بهداشت توی همچین زندگی‌ای ساده است؟

 

ماشین ما یک اشپرخونه‌ی کوچیک داره که شامل یک سینک و دو تاگاز میشه. علاوه بر اون یک سرویس بهداشتی هم داخل ماشین وجود داره که باید تو جاهای مخصوص خالی بشه، هرچند که اخیرا به فکر درست کردن یک توالت کامپوست هم افتادیم.

ما داخل ماشین حموم نداریم ولی من تا به حال مشکلی بابت این قضیه حس نکردم چون من به زندگی سخت نگاه نمی‌کنم. ما معمولا سعی می‌کنیم که نزدیک دریا و رودخونه اقامت کنیم تا بتونیم به طور طبیعی و بدون استفاده از مواد شیمیایی حموم کنیم. علاوه بر این توی اروپا  هم حموم‌های عمومی زیادی توی کمپسایت‌ها وجود داره که با هزینه‌ی کمی میشه ازشون استفاده کرد. در نتیجه تا حالا با مشکل خاصی تو این زمینه روبرو نبودیم. به طور کلی زندگی توی یک ون خیلی تمیز و مرتبه چون توی اون فضای کوچیک چاره‌ای به جز تمیز بودن و مرتب بودن نداری.

-آسو آیا برای انتخاب مقصد سفر و اقامتتون به موضوع خاصی دقت می‌کنین؟

 

من و آشی اهل شهرهای بزرگ نیستیم چون شهرهای بزرگ پر از پر از دزد و استرس و گرونی و شلوغیه. هدف ما از سفر کردن شناخت فرهنگ‌های مختلفه و این فرهنگ تو شهرهای کوچیک و یا روستاهای اطراف بکرتره. ما عاشق تاریخ و جاهای تاریخی هستیم ولی برای دیدن جاهای تاریخی نیازی به رفتن به جاهای توریستی و شلوغ نیست. به‌خاطر همین ما معمولا شهرهای کوچیک و روستاها رو برای اقامت انتخاب می‌کنیم ولی درکنارش هم هروقت تمایلی به فعالیت‌های شهری داریم به فستیوال‌ها و کنسرت‌ها میریم.

علاوه بر این من عاشق طبیعتم و بیشتر وقت ما توی طبیعت می‌گذره. خیلی‌ها تصور می‌کنن که زندگی توی طبیعت آدم رو تنها و منزوی می‌کنه درصورتی‌که آدم‌های زیادی مثل ما توی طبیعت و روستاها وجود دارن.

در مورد انتخاب محل پارک ماشین هم باید بگم که ماشین ما خونه‌ی ماست پس انتخاب جای مناسب موضوع مهمیه که باید درموردش خیلی دقت کنیم. خصوصا که اسکان ما تو هر منطقه حدود دو سه هفته‌ای طول می‌کشه. توی شهرهای بزرگ کمپسایت‌های با امکاناتی وجود داره که میشه با پرداخت پول اونجا موند ولی ترجیح ما اینه که محل اقامتون رو آزادانه انتخاب کنیم. گاهی وقتها انتخاب محل مناسب دو سه ساعتی در روز از من وقت می‌بره. اگه هم هدف رفتن به یک طبیعت بکره، باید از قبل فکر آب و غدا و گاز کافی رو هم کرد. البته ما بیشتر نزدیک روستاهای کوچیک ساکن میشیم و طولانی ترین زمانی که توی طبیعت بکر تنها بودیم حدود دو هفته بوده.

 

-آسو آیا این سبک زندگی تو و همسرت رو از پیری نمی‌ترسونه؟

 

واقعیتش دلیلی نمی‌بینم که بی‌دلیل از آینده بترسیم. من و آشی همین الان هم مثل خیلی از آدم‌های دیگه کار می‌کنیم  و بیمه و مالیات پرداخت می‌کنیم، فقط سبک کار و زندگیمون متفاوته. من به جای فکر کردن بی‌جهت به آینده سعی می‌کنم که زندگی سلامتی داشته باشم. هرروز غذای سالم میخورم و ورزش میکنم تا حداقل در زمان پیری نیاز به کسی نداشته باشم که دستم رو بگیره. یعنی من به پیری در حد سلامت بدن و روانم فکر می‌کنم. من همیشه به طور جدی ورزش می‌کردم و قبل‌ترها هم عضو تیم ملی شنا و مربی شنا بودم. الان هم تو زندگی روزمره‌ام هرروز نیم ساعت یوگا می‌کنم. برای داشتن یک بدن سالم و ورزش‌کردن نیازی به باشگاه بدنسازی و امکانات خاصی نیست، هرکسی می‌تونه با یک ورزش روزانه‌ی ساده، بدنی سالم و قوی داشته باشه .

علاوه بر این برای من و آشی هیچ وقت پولدار شدن هدف اصلی زندگی نبوده که حالا توی پیری افسوسش رو بخوریم. هدف ما این بوده که وقتمون برای خودمون باشه و به معنای واقعی زندگی بکنیم نه این‌که اسیر پول زیاد درآوردن و پرداخت مالیات و قسط باشیم. به خاطر همین با خودمون تصمیم گرفتیم که پول کمتری دربیاریم  ولی در عوض زمان بیشتری رو برای خودمون داشته باشیم و سفر بکنیم. ما دنبال پس انداز کردن برای خرید خونه برای دوران پیری و این چیزها نیستیم و از این بابت خوشحالیم، ولی همیشه یک پس‌انداز حداقلی برای زمان‌هایی که کار نداریم کنار می‌گذاریم. به طور کلی سبک زندگی‌ای که انتخاب کردیم، مراقبت از بدنمون و بیمه‌هایی که توی کشور سوییس برای بازنشستگی و سلامت میدیم خیال ما رو بابت پیری راحت می‌کنه.

من خوشبختانه خانواده‌ی خیلی پذیرایی دارم و اونها من رو به همین شکلی که هستم پذیرفتن. البته خاطرم هست زمانی که به خانواده‌ام گفتم که قراره توی ون زندگی کنیم پدرم خیلی نگران شد چون فکر می‌کرد که شاید این تصمیم ما به خاطر نداشتن پول کافی گرفته شده ولی مادرم با خوشحالی از ما حمایت کرد و برای پدرم توضیح داد که هدف ما زندگی کردن در لحظه‌ی حاله.

بعد از اون بود که پدرم بعد مدتی به پیش ما اومد و سه هفته باهامون سفرکرد. یادمه موقع خداحافظی با خوشحالی بغلم کرد و گفت که بهت افتخار می‌کنم که همچین دختر قوی‌ای شدی. من هیچ‌وقت از خانواده‌ام  دنبال ساپورت مالی نبودم چون این زندگی‌ایه که خودم انتخاب کردم ولی خوشحالم که خانواده‌‌ام از نظر روانی کنارم هستن و بهترین حمایت فکری رو از من می‌کنن.

 

-برای سوال آخر،چه پیشنهاد یا حرفی برای ادم‌هایی که میخوان این سبک زندگی رو شروع کنن داری؟

 

باید اول از همه اینو بگم که زندگی من زندگی ساده ای نیست و خیلی پرکاره ولی همین زندگی غیر ماشینی به من یاد داده که چطور به شکل‌های مختلف درامدزایی کنم. شاید تو خیلی از این کارها پول زیادی نباشه، ولی در حدی هست که نیاز اون موقع‌ام رو برطرف کنه.

توی این سبک زندگی یاد می‌گیری که روی پای خودت وایستی. اگه دوست داری یه چیزی رو داشته باشی و پول کافی برای خریدش نداری، خودت درستش می‌کنی. یک نکته‌ی دیگه اینکه این سبک زندگی تنبلی و وقت تلف کردن نیست، تفریح و استراحت من توی سفر همون کایاک و یا ورزشیه که انجام میدم چونکه سفر برای من آموختن و کار کردن و شناختن دنیاست.

کل حرف من اینه که اگه میخوای زندگی جدیدی رو شروع کنی نباید ازش بترسی. اگه میخوای زندگیت رو بهتر کنی- بهتر کردن نه به معنی بیشتر کردن پول- باید سعی کنی از دایره‌ی امن روانت بیرون بیای و یاد بگیری تو لحظه حال زندگی کنی و تلاشت رو بیشتر کنی. باید برای ساختن این سبک زندگی برنامه‌ریزی و تلاش کرد و این چیزی نیست که یک شبه انجام بشه. چیزی که من توی این زندگی یاد گرفتم اینه که زیاد تحقیق ‌کنم، زیاد بخونم و سواد و مهارتم رو بالا ببرم. پس نترسیم و یادمون نره که خواستن توانستنه.

 

 

برگرفته از vanlife.blog.ir